استعاره باران

 
کوچه هامان پر شده از بوی یاس و نرگس 
 
بوی عطرشان چنان است 
 
که گویی 
 
اگر کوچه را تمام کنی و به راست بپیچی
 
دلبر در آنجا به انتظار آمدنت ایستاده است
 
و صد البته که او قائم است و منتظر
 
پای ما لنگ است
 
گاهی هم تا انتهای کوچه رفته ایم 
 
وا اسفا که به چپ پیچیده ایم و 
 
نگار را ندیده باز گشته ایم
 
می اندیشم 
 
ما که با راه بلد، راهمان را گم میکنیم
 
وای به حال نابلدان...
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

دوباره همه از تو می‌گویند و می‌شنوند؛

شیرینی نام تو و شهد یادت به کام‌ها می‌نشیند؛

دوباره طاق‌ها برای نصرت تو قد علم می‌کنند؛

کاغذهای رنگی به شاد باش تو در باد می‌رقصند؛

دوباره همه دیوارهای شهر با سرانگشتانِ احساس چراغان می‌شود.

اما …

کاش گفتن و شنودن از تو سهم همه ثانیه‌ها باشد و یادآوریت همه

دقایق را پر کند و خدمت به تو انگیزه همه حرکت‌ها شود!

کاش سینه‌مان صندوق صدقه‌ای شود و قلبمان سکه‌ای نذر سلامتت!

کاش دردمان همیشه با توسل به تو آرام گیرد و دستمان جز به دعا برای

تو به آسمان نرود،

کاش انتظار تو زنگی باشد که از نافرمانیت بازمان دارد!

کاش حال و هوای همیشه دلمان به رنگ نیمه شعبان باشد ...!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

 
شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزل‌های فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایه ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد
مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازی است به اعجاز، نگاهت کافی است
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیر دهن غار حرا وا مانده
عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد
شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه یکدیگر نیست
از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آن سوتر از اندیشه و در را بستی
رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید
عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته
پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی‌دانم شد
آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز
شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد
🔸شاعر:
سیدحمیدرضا_برقعی 
___________________________
نوشته شده در پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

 

میان همه دلها ، امان از دل زینب

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

 

نه، باورم نمیشود

این سطر از لهوف

والشمر جالس، سر و 

خنجر، شروع شد ...

 

السلام علی المظلوم 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

 

بنویسید که خورشید به گودال افتاد ... 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳٩٥ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


 Design By : Pichak